تبليغاتX
وبلاگ نویسان مشیز

باسلام خدمت تمامی همشهریان عزیز

میلاد نور بر همگان مبارک

 

 

التماس دعا

+ نوشته شده در 87/05/26ساعت 10:14 توسط سحر |

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

با سلام امروز یک جمله  جالب و آموزنده جایی دیدم ،بهتر است شما هم ببینید و قضاوت کنید

نگوييد اي کاش زندگي بهتر از اين بود؛ بخواهيد که

خودتان بهتر از اين باشيد

 

 

+ نوشته شده در 87/05/21ساعت 7:55 توسط سحر |

اعیاد شعبانیه رو به تمامی شیعیان بویژه همشهریان خوب بردسیری  تبریک می گویم :
تولد امام حسین علیه السلام در سوم شعبان


تولد حضرت باب الحوائج عباس علیه السلام در چهارم شعبان


تولد امام زین العابدین علیه السلام در پنجم شعبان


تولد حضرت علی اکبر علیه السلام در 11 شعبان


و تولد امید دل همه امام مهربان و غریبمان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در نیمه شعبان

 امیدواریم در این روزهای پر برکت و پر نور خوش و خرم باشید و از برکات آن

 استفاده کرده باشید و روزی معنویتان روز به روز افزونتر گردد.  التماس دعا


+ نوشته شده در 87/05/16ساعت 11:6 توسط سحر |

 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
با سلام، تبریک به تمامی این عزیزان و آینده سازان بردسیر از صمیم قلب این موفقیت را  تبریک 
 
 می گویم و برایتان آرزوی موفقیت و پیشرفت بیشتر را از خداوند متعال خواستارم و یادمون نره که پشت
 
این موفقیتها دست مدیران و معلمان عزیز و زحمت کشی در کار است و تشکر کنیم از زحمات سرکار
 
خانم خسروی مدیریت محترم مدرسه (دبیرستان نمونه  دخترانه حضرت فاطمه (س)) و تمامی
 
همکارانشون و با آرزوی سلامت و موفقیت برای ایشان.
 
 
 گروه وبلاگ نویسان مشیز  
 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
 

ردیف

نام و نام خانوادگی

رتبه کنکور سراسری

گروه آزمایشی

1

فاطمه خسروی

177

علوم تجربی

2

الهه ابراهيم نژاد

299

علوم تجربی

3

سارا رمضان زاده

317

علوم تجربی

4

الهه حیدرآبادی پور

427

علوم تجربی

5

نجمه السادات رضوانيان

462

علوم تجربی

6

زهره امیرپورسعید

1002

علوم تجربی

7

حدیث گرکانی نژاد

1007

ریاضی و فنی

8

الهام موسوی مقدم

1165

ریاضی و فنی

9

نیلوفر شیخ مظفری

1718

ریاضی و فنی

10

فاطمه میر احمدی

1718

علوم تجربی

11

فائزه سرداری

1795

ریاضی و فنی

12

فاطمه کریمی

2100

ریاضی و فنی

13

افسانه عبدالله زاده

2175

ریاضی و فنی

14

فاطمه سالاری

2277

علوم تجربی

15

نسیم شاهرحمانی

2596

علوم تجربی

16

فرزانه خسروی

156

هنر

17

سارا رمضان زاده

423

زبان خارجه

18

نیلوفر شیخ مظفری

406

زبان خارجه

19

الهه ابراهيم نژاد

602

زبان خارجه

20

فاطمه میر احمدی

684

زبان خارجه

21

پریسا رحیم زاده

740

هنر

22

زهراالسادات حسینی

750

هنر

23

افسانه عبدالله زاده

762

زبان خارجه

24

عاطفه ایمانی

1200

زبان خارجه

25

نجمه السادات رضوانيان

1370

زبان خارجه

26

فاطمه سالاری

1870

زبان خارجه

 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
 
 
+ نوشته شده در 87/05/15ساعت 8:16 توسط سحر |

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

با سلام و عرض تبریک به همشهریان محترم بردسیری بویژه آن دسته از دانش آموزانی که در کنکور سراسری گل کاشتند ، بهشون میگیم :"بچه ها دستتون درد نکنه در پناه الطاف الهی سربلند و موفق باشید "

و قابل توجه همه همشهریان محترم و به ویژه مسئولان بزرگوار که استعدادهای شهرمان را دست کم گرفته اند و ارزش چندانی برای بچه های شهر بویژه دانش آموزان قائل نیستند بیایید قدر این استعدادهای  خدادادی را بدانیم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

 

+ نوشته شده در 87/05/14ساعت 8:9 توسط سحر |

مرد کور



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید




---------------------------------------------------------------------------





یکی از بستگان خدا


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


---------------------------------------------------------------------------

نخستين درس مهم - زن نظافتچى

 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

  

دومين درس مهم- کمک در زير باران
 

 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم

            ارادتمند        
خانم نات کينگ‌کول

 

  سومين درس- هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

  

چهارمين درس مهم- مانعى در مسير

 

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
<<هر مانعى، فرصتى پیش روی ما می گذارد پس با برطرف کردن موانع فرصتها را دریابیم >>


+ نوشته شده در 87/05/02ساعت 9:43 توسط سحر |