
ضربت خوردن مولی الموحدین حضرت علی امیرالمومنین عليه السلام به پیشگاه حضرت صاحب الزمان علیه السلام و بر عموم شیعیان آن حضرت تسلیت باد
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون امد پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند که اماده عکسبرداری از استخوانها بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شدو لنگان لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:که عجله داردو نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدندبرای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند
پیرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است. من هر روز صبح به انجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!پرستاری گفت:شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید.پیرمرد جواب داد:متاسفم او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد.
پرستارها با تعجب پرسیدند:پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که او شما را نمیشناسد ؟!!
پیرمرد با صدای غمگین و ارام گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.
|
چقدر ما فقیر هستیم |
|
چقدر ما فقیر هستیم پدر ؟ روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی میکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانوادهای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمههای راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ - خیلی خوب بود پدر. - پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی میکنند؟ - بله پدر، دیدم... - بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟ - من دیدم که: ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمههای باغمان طول دارد و آنان برکهای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کردهایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا حیاط جلوی خانهمان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است...... ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی میکنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمیشود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت میکنند، اما آنها خود به دیگران خدمت میکنند. ما غذای مصرفیمان را خریداری میکنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید میکنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند. آن پسر همچنان سخن میگفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود: متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم |
option غم را خدایا on مکن file اشکم را خدایا run مکن
deltreeکن شاخه های غصه را سردی و افسردگی را،هر سه را
jumper شادی بیا تا set کنیم سیستم اندوه را reset کنیم
نام تو password درهای بهشت آدرس e-mail سایت سرنوشت
ای خدا روز ازل cad داشتی mouse بود اما مگر pad داشتی
که چنین طرح 3d می زدی طرح خود بر روی cd می زدی
تا نیفتد bug در اندیشه مان تا که ویروسی نگردد ریشه مان
ای خدا از بهر من imen فرست بهر دلهای پر آتش fan فرست
ای خدا حرف دلم با کی زنم help می خواهم که f1 می زنم
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمیتوان آنها را دوباره بازگرداند :
1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............ . پس از گفتن!
3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن!
برگرفته از سایت فلامینگو
تاجر شدن آسان است ولی تاجر ماندن هنر
توانگر واقعی کسی است که چشمش بدست دیگران نباشد
پول باید متعلق به انسان باشد نه آدم متعلق به پول :پول علاج گرسنگی می کند ولی درمان اندوه و درد نیست .پاکدامنی و صداقت همیشه بر ثروت مقدم است زیرا با هزار کاخ با شکوه و گنجهای سیم و زر ممکن نیست آبروی ریخته شده را گرد آورد.
آنکه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند
آنکه از ما پایین تر است ما را خوشبخت تصور می کند
اما هر دو در اشتباهند زیرا ما گاهی خوشبختیم و غالبا بدبخت ٫ بدبختی ما در آن ایامی است که به نقائص زندگی خود توجه داریم و خوشبختی ما در آن لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم
امروز میخام یک ابتکار به خرج بدم و یک کار تازه انجام بدم دیروز وسایل و جزوه ها و کتابهای دوران جوونی رو می گشتم که سر رسیدی از سال ۷۸ پیدا کردم من این سررسید رو خیلی دوست دارم چون داخلش مطالب و چیزایی نوشته شده که برام مهمه و یادگارهایی از کسانی که دوستشون دارم و برام مهم هستند از دوستان قدیمی و از دوران زندگی در خوابگاه و دوران دوری از خونه و..........تصمیم گرفتم از امروز این مطالب رو اینجا هم بگذارم شاید به درد کسی بخوره
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت .
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند وقتی به موضوع ((خدا)) رسید آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟ آرایشگرجواب داد کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج وجود داشته باشد مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند آرایشگر گفت چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم همین الان موهای تو را کوتاه کردم مشتری با اعتراض گفت نه. آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد