تبليغاتX
وبلاگ نویسان مشیز

شهادت موالموحدین ، امیرالمومنین ،امام پارسایان ،جلوه حق ، امام علی (ع) بر عموم شیعیان جهان تسلیت باد .

     

ضربت خوردن مولی الموحدین حضرت علی امیرالمومنین عليه السلام به پیشگاه حضرت صاحب الزمان علیه السلام و بر عموم شیعیان آن حضرت تسلیت باد      

 

نام : علی

لقب : مرتضی

کنیه : ابوالحسن

نام پدر : عمران ابوطالب

نام مادر : فاطمه

تاریخ ولادت : 13 رجب ( 23 سال قبل از هجرت )

محل ولادت : مکه مکرمه خانه خدا

مدت امامت : 30 سال

مدت عمر: 63 سال

تاریخ شهادت : 21 رمضان المبارک سال 40 قمری

علت شهادت : تحریکات قطام

نام قاطل : عبدالرحمن بن ملجم

محل دفن : نجف اشرف

 

شهادت :

در سال چهارم هجری جماعتی از خوارج در مکه جلسه ای تشکیل دادند ومسئول تمامی اختلافات موجود در جامعه را یه نفر دانستند  که قرار شد که هر سه را اعدام بنمایند که بدین منظور عبدالرحمن بن ملجم مرادی مسئولیت بشهادت رساندن امام علی (ع) را به عهده گرفت ودومی مسئولیت بهلاکت رساندن معاویه در شام را وسومی کشتن عمروبن عاص را در مصر .

عبدالرحمن بن ملجم راهی کوفه میشود ، در کوفه با دختری بنام قطامه که دو برادرش در جنگ نهروان بدست امام علی (ع) کشته شده بود ، برخورد کرده وعاشق وی میشود ، قطامه، مهریه خود را کشتن امام علی (ع) قرار می دهد ، عبدالرحمن بن ملجم در سحرگاه 19 رمضان سال 40 هجری ، هنگامی که امام در محراب عشق مشغول راز ونیاز بامحبوب خود بود ، با ضربت بر فرق امام ، فرق امام را میشکافد و...  امام در لحظه ای که ضربت بر فرق مبارکش وارد شده ( با حالی که حاکی از به نتیجه رسیدن بارسنگینی را از دوش بر زمین گذاشتن وراحت شدن است ) فریاد برآورد : "فزت برب الکعبه "بخدای کعبه که رستگار شدم .

دادو فریاد ، یا علی را کشتند شروع میشود ،ا بن ملجم که فصد فرار داشته در خارج از مسجد بوسیله مردم دستگیر میشود.

برای امام به تجویز طبیب شیر می برند ، امام میفرماید که بر ای ابن ملجم هم از همین شیر ببرید وبه او کاری نداشته باشید ، اگر زنده ماندم خود میدانم واگر نه ، با همان ضربه او را قصاص کنید .

امام در عصر روز 21 ماه رمضان سال 40 هجری بر اثر عمق زخم وزهری که وارد بدن وی بوسیله شمشیر شده بود در حالی که با خدای خویش در راز ونیاز ودر حال نماز بود ، جان به جان آفرین تسلیم کرد .

"انا لله وانا الیه راجعون " پیکر شریفش را به نجف اشرف برده وهمان جا بخاک سپردند .

 

گذری کوتاه بر وصایای امام علی (ع) :

از خدابترسید وپیروان دنیا نگردید ، هر چه در قرآن است عمل کنید ، قبل از آنکه دیگران بر شما سبقت بگیرند .

وضو را ساداب بگیر .

خدا را در قرآن بنگرید .

خدا را در نماز که ستون دین است بنگرید .

خدا را روزهای رمضان شاهد گیرید که روزه سپر آتش است .

پس از قرآن واحادیپ نبوی ، سخنی بالاتر از سخنان امام علی (ع)  در دست امت نمی باشد که ... همه مروارید است ودور از خاک وخاشاک ودر این دریای مملو از درّ وگوهر ومروارید عده بسیاری راز مورخان سعی در جمع آوری وشرح وتوضیح سخنان امام نموده اند ولیکن در این میان تنها سید شریف رضی استکه توانسته این مجموعه را بطور احسن گرد هم آورد ونام آن را نهج البلاغه نامیده است واین مجموعه را میتوان کاملترین وموثق ترین جمع آوری دانست .

 

سخنانی گوهر بار از امام علی (ع):

 

 1- سستی درجهاد

اگر امروز از خانه هایتان در مقابل دشمن دفاع نکنید ، بعداً از کدام خانه دفاع خواهید کرد ؟ و با کدام امامی بعد از من به جهاد خواهید رفت ؟

 

2- حکومت :

ای مردم ، کسی به کار خلافت وحکومت سزاوارتر است که از همه مردم بر آن کار تواناتر « در امور سیاسی وحل وفصل مسائل وامور خارجی » وبه امر خداوند از همه آنان داناتر باشد « از نظر حکم شرع ودین الهی -فقه » حال اگر فتنه انگیزی به فتنه گری بپردازد ، باید نکوهش شود وخواسته شود تا به حق باز گردد. اگر خودداری نمود باید کشته شود .

 

3- وحدت :

پس دست خدا با جماعت است ، پس دوری کنید از اختلافات وجدائی ، زیرا آنکه از جمع مردم جدا شود شیطان براو دست یابد . چنانکه گوسفند جدا شده از گله نصیب  گرگ میشود ، هوشیار باشید هرکه شما را به راهی بخواند که تفرقه واختلاف در آن باشد او را بکشید اگر چه خود من باشم .

 

+ نوشته شده در 87/06/29ساعت 17:55 توسط سجاد |

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون امد پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند که اماده عکسبرداری از استخوانها بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شدو لنگان لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:که عجله داردو نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدندبرای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند

پیرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است. من هر روز صبح به انجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!پرستاری گفت:شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید.پیرمرد جواب داد:متاسفم او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد.

پرستارها با تعجب پرسیدند:پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که او شما را نمیشناسد ؟!!           

پیرمرد با صدای غمگین و ارام گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.


+ نوشته شده در 87/06/26ساعت 10:32 توسط سحر |

چقدر ما فقیر هستیم
چقدر ما فقیر هستیم پدر ؟
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خیلی خوب بود پدر.
- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
- بله پدر، دیدم...
- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟
- من دیدم که:
ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود: متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم
+ نوشته شده در 87/06/25ساعت 13:27 توسط سحر |

ای خدا hard  دلم format  مکن               file  من را خالی از برکت مکن

 option غم را خدایا  on    مکن               file  اشکم را خدایا   run مکن

 deltreeکن شاخه های غصه را              سردی و افسردگی را،هر سه را

jumper شادی بیا تا  set کنیم               سیستم اندوه را  reset  کنیم

نام تو  password  درهای بهشت            آدرس   e-mail سایت سرنوشت

ای خدا روز ازل cad   داشتی                    mouse   بود اما مگر  pad داشتی

که چنین طرح 3d  می زدی                      طرح خود بر روی   cd   می زدی

تا نیفتد   bug  در اندیشه مان                  تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر من    imen فرست               بهر دلهای پر آتش  fan  فرست

ای خدا حرف دلم  با کی زنم                    help می خواهم که  f1 می زنم

 

+ نوشته شده در 87/06/18ساعت 10:48 توسط سحر |

هیچ وقت زود قضاوت نکنیم !

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :
1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............ . پس از گفتن!
3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن!

برگرفته از سایت فلامینگو

+ نوشته شده در 87/06/17ساعت 10:13 توسط سحر |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

با سلام

حلول ماه مبارک رمضان،ماه نزول قرآن ،ماه مغفرت و رحمت بر همه مسلمانان جهان مبارک باد

التماس دعا

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در 87/06/11ساعت 13:51 توسط سحر |

ثروت را برای زندگی بخواهید نه زندگی را برای ثروت 

تاجر شدن آسان است ولی تاجر ماندن هنر

توانگر واقعی کسی است که چشمش بدست دیگران نباشد

پول باید متعلق به انسان باشد نه آدم متعلق به پول :پول علاج گرسنگی می کند ولی درمان اندوه و درد نیست .پاکدامنی و صداقت همیشه بر ثروت مقدم است زیرا با هزار کاخ با شکوه و گنجهای سیم و زر ممکن نیست آبروی ریخته شده را گرد آورد.

 

+ نوشته شده در 87/06/04ساعت 11:53 توسط سحر |

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

آنکه از ما بالاتر است  ما را بدبخت می داند

  آنکه از ما پایین تر است ما را خوشبخت تصور می کند

اما هر دو در اشتباهند زیرا ما گاهی خوشبختیم و غالبا بدبخت ٫ بدبختی ما در آن ایامی است که به نقائص زندگی خود توجه داریم و خوشبختی ما در آن لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم

 

+ نوشته شده در 87/06/03ساعت 8:55 توسط سحر |

با سلام

امروز میخام یک ابتکار به خرج بدم و یک کار تازه انجام بدم دیروز وسایل و جزوه ها و کتابهای دوران جوونی رو می گشتم که سر رسیدی از سال ۷۸ پیدا کردم من این سررسید رو خیلی  دوست دارم چون داخلش مطالب و چیزایی نوشته شده که برام مهمه و یادگارهایی از کسانی که دوستشون دارم و برام مهم هستند از دوستان قدیمی و از دوران زندگی در خوابگاه و دوران دوری از خونه و..........تصمیم گرفتم از امروز  این مطالب رو اینجا هم بگذارم شاید به درد کسی بخوره

+ نوشته شده در 87/06/03ساعت 8:40 توسط سحر |

پروردگارا:

به من آرامش ده تا بپذیرم انچه را نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم هر آنچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

+ نوشته شده در 87/06/02ساعت 13:46 توسط سحر |

آیا واقعا خدایی تو این دنیا هست یا نه ... !؟



مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت .
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند وقتی به موضوع ((خدا)) رسید آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟ آرایشگرجواب داد کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج وجود داشته باشد مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند آرایشگر گفت چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم همین الان موهای تو را کوتاه کردم مشتری با اعتراض گفت نه. آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد 

+ نوشته شده در 87/06/02ساعت 8:21 توسط سحر |